LingoNeko

احساس کردن
verb

feel, sense

B1

حس کردنِ یک حالت یا پیام

feel, sense

ehsâs kardan

B1Intermediate

B1

وقتی وارد اتاق شدم، احساس کردم که همه به من نگاه می‌کنند.

When I entered the room, I felt that everyone was looking at me.

A1

من در یک آپارتمان کوچک زندگی می‌کنم.

I live in a small apartment.

A1

برای گرم شدن، آتش روشن می‌کنیم.

To get warm, we light a fire.

A1

آدم حرف می‌زند، اما سگ فقط پارس می‌کند.

A person talks, but a dog only barks.

A1

آرد را با آب قاطی می‌کنم تا خمیر شود.

I mix flour with water so it becomes dough.

A1

من در اسلو زندگی می‌کنم.

I live in Oslo.

A1

انگشت من درد می‌کند چون در را بستم.

My finger hurts because I closed the door.

A1

من انگلیسی می‌خوانم تا کار پیدا کنم.

I study English so I can find a job.

A1

بابا در آشپزخانه چای درست می‌کند.

Dad is making tea in the kitchen.

A1

بازوی من بعد از ورزش درد می‌کند.

My arm hurts after exercising.